
گفتم به هر جان کندنی که شده نگهش میدارم...
گفتم آنقدر دستانش را محکم میگیرم که یادش برود دستانش یکبار رها شده...
گفتم آنقدر خنده به لبش می آورم که یادش برود اشک هایی که ریخته..دردهایی که کشیده....
همه چیز خوب پیش می رفت ها...
اما یکجای کار میلنگید..
هر بار که دستهایش را محکم میگرفتم لرزشش بیشتر میشد...
هر بار که می خنداندمش مات تر میشد و اشک هایش واضح تر....
همان جا بود که فهمیدم نمیشود...
آدمها یکبار عاشق میشوند...
من بی خودی جان کنده بودم...
این روزها کسی کنار من راه میرود دستانم را که میگیرد لرز میگیرم از سرمای دلم..
خنده هایش بغضم را سنگین میکند...
راستی ما تا کی تا کجا باید تاوان "رفتن"ها را بدهیم؟
برچسب:
نویسنده: آرمان شریفی